محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1598

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بود . و او را پيش سعيد آوردند . سعيد خيو در روى وى انداخت گفت : پدران تو دشمن آل محمّد بودند و تو ملعون بيكبارگى [ 286 b ] كافر شدى ، بفرمود تا گردنش بزدند . و سعيد با فتح و ظفر بازگشتند و فتحنامه به امير المؤمنين مهدى و مسلمانان فرستادند و مسلمانان از آن بغايت شاد شدند . در تاريخ بخارا نيز خبرهاى مقنّع به وجهى گويا آمده است كه فشرده اى از آن را مىآورم : « مقنّع مردى بود از اهل روستاى مرو ، از ديهى كه آن را كازه خوانند ، و نام او هاشم بن حكيم بود . و وى در اول گازرگرى كردى ، و بعد از آن به علم آموختن مشغول شدى ، و از هر جنسى علم به حاصل كرد ، و مشعبدى و علم نيرنجات و طلسمات بياموخت ، و شعبده نيك دانسته ، دعوى نبوت نيز مىكرد ، و مهدى بن منصورش هلاك كرد در سنهء صد و شصت و هفت از هجرت ، و بغايت زيرك بود و كتابهاى بسيار از علم پيشينيان خوانده بود ، و در جادويى بغايت استاد شده بود . . . او را مقنّع بدان خوانده اند كه سر و روى خويش پوشيده داشتى . . . و اين مقنّع به روزگار ابو مسلم صاحب الدّعوة [ العبّاسيّة ] سرهنگى بود از سرهنگان خراسان . . . و وى دعوى نبوّت كرد و مدتى بر اين بود ، و ابو جعفر دوانقى او را كس فرستاد و از مرو به بغداد برد و زندان كرد سالها . از بعد از آن چون خلاص يافت ، به مرو باز آمد و مردمان را گرد كرد و گفت : دانيد كه من كيستم ؟ مردمان گفتند : تو هاشم بن حكيمى . گفت غلط كرديد ، من خداى شمايم و خداى همه عالم . . . گفت : من آنم كه خود را به صورت آدم به خلق نمودم ، و باز به صورت نوح ، و باز به صورت ابراهيم ، و باز به صورت موسى ، و باز به صورت عيسى ، و باز به صورت محمّد مصطفى صلَّى الله عليه و آله و سلَّم ، و باز به صورت ابو مسلم ، و باز به اين صورت كه مىبينيد . و نامه ها نوشت به هر ولايتى ، و به داعيان خويش داد و اندر نامه چنين نوشت : « بسم الله الرّحمن الرّحيم . . . به من گرويد و بدانيد كه پادشاهى مرا است . . . و عزّ و كردگارى مرا است ، و جز من خداى ديگر نيست . . . و هر كس كه به من گرود بهشت او راست ، و هر كه نگرود دوزخ او را است . » . . . او را معلوم شد كه به ولايت ما وراء النهر خلقى عظيم به دين وى گرد آمده اند و دين وى آشكارا كردند . . . از جيحون بگذشت ، و به ولايت كش رفت و آن ولايت او را مسلَّم شد ، و خلق بر وى رغبت كردند . بر كوه سام حصارى بود بغايت استوار ، و اندر وى آب روان ، و درختان و كشاورزان ، و